من رفيقي دارم در يونان . وقتي مردم به او بنويس كه تا آخرين دقيقه همة هوش و حواسم سرجا بود و به او مي انديشيدم ،
و از هيچ يك از كارهايي كه كرده ام پشيمان نيستم .
بگو اميدوارم كه حال او خوب باشد ، و اكنون وقت آن رسيده كه او نيز عاقل شود.

گوش كن ، اگر كشيشي آمد از من اعتراف بشنود و بر من آخرين دعاهاي مرسوم را بخواند بگو كه هر چه زودتر گورش را گم كند و هر قدر دلش مي خواهد به من لعنت بفرستد ! من در عمر خود كارها كرده ام كه حساب ندارد و تازه معتقدم كه هنوز كافي نبوده است . مرداني چون من بايد هزار سال عمر كنند .
شب بخير