هوا جان مي دهد براي تنها نبودن .
اين روزهاي دلنشين بهاري كه پر است از باران هاي تند و تگرگ هاي يكباره و آسمان قرمبه هاي گاه و بي گاه جان مي دهد براي اين كه روي تخت ولو شويم و با هم از پنجره نگاه را بدوزيم به آسماني كه ستاره هايش معلوم نيست .
اين روزها همه اش دلم هواي خانه خودم را مي كند ...
خانه ام با او . خانه خودمان ...
خانة خوشگل و گرم و پر لبخند خودمان . خانه اي با كتابخانه اي پر از كتاب .
پر از گلدان هاي سبز ، پر از موسيقي .
دوستش دارم خانه خودمان را .
خانه ما امن ترين جاي دنياست با بوي نسكافه و نواي گيتار .
از همان خانه هاي دلنشين ، همان هوم سويت هوم ها .
من با هيچ جاي اين دنيا نمي توانم ارتباط برقرار كنم .
دلم خانه خودم را مي خواهد ... خانه ام با او
3 @:
چه خوب. چه عالی. پس معطل چی هستین؟
بعد از سالها که به خونه برگشتم،دیگه وجود نداشت کوبیده بودنش.
نمیدونم روح سرگردان کی بود که دستمو گرفت و به تماشای کودکی ام برد.
رهگذری پرسید ، آقا طوری شده؟
به خودم اومدم دیدم دارم گریه میکنم.
سلام آبجی لی لی
خوبی؟
دلم هواتو کرده بود
Do you have any idea? Click here and post a Comment