...




من هميشه خوب نيستم ...
من گاهي بد اخلاق و قر قرو هستم ... گاهي آنقدر فكر دارم توي سرم كه نمي توانم روي چيزي تمركز كنم .
من گاهي بهانه جو مي شوم و حرف هاي هيچ كس را نمي فهمم ... يعني نمي خواهم كه بفهمم .
من گاهي روي مبل ولو مي شوم و به معلوم نيست كجا خيره مي شوم و به هيچ چيز فكر نمي كنم .
من گاهي خوب نيستم ...
بي منطق و لجباز و غير قابل تحمل مي شوم .
من گاهي دلم سكوت مي خواهد ... حرف نزنم هيچ .
گاهي يك بغضي مي آيد بالا درست توي گلويم اما اشك نمي شود روي گونه هايم .
من گاهي نگرانم ... مي ترسم از همه چيز .
من گاهي مثل يك تكه يخ مي شوم ... هيچ چيز برايم اهميت ندارد ...
من گاهي خوب نيستم ...

با اين همه نگاهت كه بهم باشد ... گرمي اش را كه حس كنم روي تنم ... خيالم راحت است .
خيالم راحت است تا هر وقت كه بخواهم هستي كه بيايم توي بغلت وتو فشارم بدهي گرم و هوسناك .
خيالم راحت است كه هر وقت كه بخواهم هستي تا برايت دلبري كنم ... لوندي كنم اگر كه بلد باشم و بدانم كه نگاهت هست ... حواست هست به من ...
خيالم راحت است ، هستي كه لوس كنم خودم را برايت ... هستي تا دستانت را حلقه كني دورم و يواش با صداي گرم و پر مهرت توي گوشم بگويي ، عاشقتم يه دنيا ... و من دلم قنج برود و خيالم راحت باشد كه هستي ، كه بچرخم و ببوسم زير گردنت را ... ببوسم لبهايت را









...

دوستت دارم تنها نيستم با حضورت ... قلبت





ضعيف بودم و خسته و ترسان ...
انگار زمان مرگم بود هر لحظه از زندگيم .
اما ناگهان در ميان تمام ترس ها و نا اميدي هايم كسي رسيد .
كسي كه دليلي شد براي زندگيم .
دليلي براي بيدار شدن هر روز و به خواب رفتن هر شبم .
ديگر در نيمه هاي شب دليلي براي ترس و فرار نيست ... چون تو آمدي ...
از روياهاي من ، انگار روياهايم زنده شده اند .
تو اينجا هستي درست كنار من ، با نور خورشيد و روشنايي ماه در چشمانت ...
تو اينجايي درست كنار من ، با قلبي در دستانت .



پ. ن : تو به من خودت را هديه دادي ، به خاطر اين هديده خوب سپاسگذارم .
دوستت دارم آنقدر كه باور نتواني


با اين موزيك

...



یک روز سرد پاییزی ،
ثمام تنم میلرزد ،در حالی که عاشقانه هایش را گوش میدهم گرم میشوم
صدای نفسهایش،خم ابرویش،سرخی لبانش و
خیسی چشمانش را در حاتی که بوسه ای عمیق به روی دستانش میزدم
و نگاهم را در چشمانش دوختم
او باپشت دستش سرم را نوازش کرد همانطوری که همیشه دوست داشت
به گمانم در عشقم با اراده تر از همیشه ام
دلم میخواهد تمام آسمان را با نیلوفر آبی برایش فرش کنم تا رقصیدنش را در اوج با ستاره ها جشن بگیرم
و اینبار نوبت من است برای اینکه بداند وقتی نیست ،چفدر تنهایم وبا صدای بلند بگویم
دوستت دارم



اگر مرا ترك كني ...

از اون شبا بود كه دلم مي خواست خواب باشه و من نيگاش كنم .
كه همونطوري كه نيگاش مي كردم برم و گوشه لبشو ، اونجايي كه خيلي نرمه رو ببوسم .
و با پشت دستم بكشم روصورتش ، از كنار شقيقه اش تا روي گردنش .
كه بازم نيگاش كنم
كه خواب باشه
مثه فرشته ها .
و عاشقش بشم ...
امشب
بيشتر از هميشه





پ . ن: براي اين كه بداني وقتي نيستي چقدر تنهام








...






فرانچسكاي عزيز


دلم سفر نمي خواهد ديگر . هيچ دوست ندارم تمام زندگيم را ، تو را و ماكسيميليان را هي بچپانم توي چمدان و بروم . از اين شهر به آن شهر ...
كه چه را ثابت كنم ؟
خودم هم نمي دانم هنوز ... فقط مي دانم توي اين سفر ها بي قرقرهاي تو و مهر ماكسيميليان هيچ خوش نمي گذرد .
دلم لك زده براي عمو آناتول . باور مي كني كه دلم براي تك تك ِ داستان سرايي ها ، پر حرفي ها ، دروغ ها و مست كردن هايش تنگ شده ... دلم لك زده براي آن آواز هاي در حال مستيش ... همان شعرهاي جالب و عاشقانه اي كه براي بيانكا ي ميخانه دار مي خواند ... آوازهاي عاشقانه با صدايي كه قشنگ نبود اما يك خوبي داشت ... آن آوازهاي با صداي بد و مستانه عمو آناتول براي يك نفر بود ... براي بيانكاي زيبا ...


امروز ياد ِ خداحافظي مان افتادم . همان روز که نگاهت کردم براي چند ثانیه ی کوتاه
بعد در را بستم و رفتم .
بدون اين كه بگويم چقدر دلم برايت تنگ مي شود ...
و بدانم که به زودی میفهمم که عاشق شده ام ... عاشق ماكسيميليان ... پسري با چشماني آبي ... و نقش آن چشمان آبي از يادم نرود ... آن آبي ترين چشم ها .
و حالا اين من كه دلم گرفته است ... و شبها خوابم نمي برد .
يك جاي ِ زندگيم مي لنگد انگار .
اما با خودم لج مي كنم . باز هم مي روم ... جاده ها را ... در باد و باران ...يادم هست تمام تنهايي هايم را بي تو و ماكسيميليان ... لحظه لحظه اش را ...و يادم هست آن جاي زندگيم را كه مي لنگد ...
خوب كه فكر مي كنم مي بينيم ، حتمن باز مي گردم روزي ...
كي اما ... نمي دانم .








1