درست در یک روز ملایم بهاری وقتی که داشتم از کوچه ای می گذشتم ، پیداش کردم، خانه ام را ، جایی که باید تویش زندگی کنم .
وقتی داشتم از کوچه آرام و پر درختی می گذشتم ، با دیدن حیاطی که از دیوارهاش پیچک های زیبای امین الدوله و گلهای بنفش گلیسین مثل آبشاری بیرون ریخته بود یک هو قلبم ایستاد .... خانه ام را پیدا کردم  ... اما راستش هیچ ایده ای نداشتم که آیا کسی توش زندگی می کنه یا نه ؟
آنقدر از حس خانه خوشم آمده بود که نفهمیدم چند وقت است دارم بهش نگاه می کنم ، تا با صدای باز و بسته شدن در به خودم آمدم ،  مرد به من نگاه کرد ، از آن نگاه های عاقل اندر سفیه ، اولین کلمه ای که از دهانش در آمد این بود : هی ! چرا زل زدی به خانه ؟
صبحش وقتی می خواستم از خانه مادر بزنم بیرون هوس کردم دامن رنگی و جورابهای راه راهم را بپوشم ، حالا نگاهش میخکوب شده بود روی شال ارغوانیم ، لبخندی زد و راه افتاد ، بعد انگار چیزی یادش آمده باشد ، نزدیک آمد و گفت : روسریت خیلی قشنگه دختر جان ، بعد راهش را کشید که برود ، من که از لحنش قند تو دلم آب شده بود از ترس اینکه برود و من دیگر نبینمش گفتم : ببخشید ... آقای ... می شه یه چیزی ازتون بپرسم ؟ مرد برگشت و به من نگاه کرد و گفت : مظفر ... حالا بپرس ببینم چی می گی ؟
خودم را جمع و جور کردم و آب دهنم را قورت دادم و گفتم : این خانه ماله شماست ؟   دوباره نگاه عاقل اندر سفیهش را به من انداخت و با کمی صبر گفت : نه ... اما من اینجا همه کاره ام .
دوباره به خودم جرات دادم و گفتم : می تونم با صاحبش صحبت کنم ؟
اخمهاش تو هم رفت و گفت : صاحب این خونه چند ساله که دیگه نیست ، پسرش هم ایران نیس .... حالا چیکارش داری؟
" می خواستم بپرسم ببینم اینجا را می فروشن ؟ "
گفت : " می خوای اینجارو خراب کنی جاش برج بسازی ؟ "
مِن مِن کنان گفتم : " نه بابا ، من عاشق یه همچین حیاطیم ، برج چیه ؟"
چشماش برقی زد و گفت : " باشه من با آقا صحبت می کنم ، فردا بیا بهت بگم فروشنده اس یا نه "
فردای آن روز که با هزار دلشوره رفتم سراغش ، وقتی بهم گفت که آقا راضی شده خانه را بفروشد ، همان وقت بود که  به ذهنم خطور کرد که این غریبه یک فرشته است . خوب به من حق بدهید . من تا آن موقع مرد میانسالی  را ندیده بودم که این همه مهربان باشد که کاری کند تا به خانه رویاهایم برسم . یعنی هیچ فرشته ای را از نزدیک ندیده بودم .به هر حال مظفر فرشته زندگی من شد ، و همینطور همه کاره خانه . بعدن به من گفت از اینکه من این خانه را خریده ام خیلی راضیست ، در حقیقت خیلی خوشحال شده که من اینجا را خریده ام چون در  غیر این صورت ممکن بود اینجا را یک مهندس برج سازه تازه به دوران رسیده بخرد و به جای این حیاط نازنین و این همه درختانش کوهی از آهن و سنگ بنا کند .
و این طوری شد که این خانه شد ، خانه من ...




...




من اینجا زندگی می کنم، در اینجا یی که من هستم یک تراس رو به حیاط هست که من یک صندلی ننویی تویش گذاشته ام و بعد از ظهر ها با ماگ قهوه ام رویش می نشینم و حیاط را نگاه میکنم ... حیاط من خیلی تمییز است ، حتا یک علف هرز هم توی باغچه اش پیدا نمی شود . 
دیروز مظفر اصرار داشت که به من بگوید گلهای زبان در قفا شپشک های کوچک گذاشته ، و مجبور شده برگهایشان را بکند یا بتراشد یا یک همچین چیزهایی ولی باز هم شپشکها از بین نرفته ، چطور ممکن است یک همچین باغچه تمیز و زیبایی گرفتار شپش شود ، ولی مهم نیست ، من و مظفر هیچوقت همدیگر را درک نکرده ایم و شپشک ها هم دخلی به این مسئله ندارند .
قبلن با هم حرف زده ایم و من از طرز فکر عیجب و خلق و خوی غریبش خبر دارم . مظفر 5 صبح بیدار می شود و می رود به گلها و درختان آب می دهد ، در این 50 سالی که از عمرش می گذرد هر روز این کار را کرده ، چون عقیده دارد صبحها وقتی به گلها آب می دهی ، خوشحالترند و تا عصر سرحالند ، می گوید وقتی صبح زود به گلها آب می دهی برایت آواز می خوانند . 
به عقیده مظفر  برای هر کار فقط و فقط یک راه درست وجود دارد. رختها را حتمن باید با آب سرد آب بکشی ، دستت را بعد از صابون زدن باید سه بار کُر دهی تا پاک شود  ، سر ساعت هفت باید شام بخوری،  هیچوقت گل زرد به کسی ندهی ، قبل از ساعت یازده باید بخوابی ، نباید درازکشیده آب بخوری . همیشه برای صبحانه باید نان تازه بخری ، اگر جور دیگری باشی، آدم درستی نیستی ، سر به هوایی و نمی شود رویت حساب کرد . ‌مظفر هفده سالگی ازدواج کرده و عقیده دارد خیلی زود بوده ، چون نتوانسته مدرسه را تمام کند ، برای همین به پسرش اجازه داده که برای تحصیل دکترا برود چین فقط پسرش البته ، دخترها باید خوب باقالی پلو بپزند و بعد از دیپلم گرفتن عروسی کنند ، نه زودتر ، نه دیر تر ، دختر خودش ماه بانو را هم درست بعد از دیپلم شوهر داد ،  . و حالا من که صبحها ساعت 9 از تخت بیرون میایم ، صبحانه نمی خورم ، آشپزی بلد نیستم ، یا پشت میزم می نشینم و می نویسم  یا پای بوم نقاشی هستم و طرح می زنم ، و از همه بدتر تا حالا ازدواج نکرده ام ، یک آدم کج و کوله و بیخیال و ولنگارم که نشانه زوال جهانم ، یک آدم از خود راضی لوس که ارزش حرف زدن ندارم ، برای همین من و مظفر زیاد با هم حرف نمی زنیم ، فقط در حد همین حرفهای روزانه ، که فلان درخت قهر کرده و شکوفه نمی دهد ، یا ماست تمام شده  ، قبض تلفن آمده و چیزهایی از این دست . 
 


... 







در شمال تهران خانه ای هست كه من به آن دلبسته ام.
به حیاط پر درخت و زیبایش . به تابستانهای پر سار و گنجشکش و زمستانهای پر کلاغ و بی برگیش.
در آن حیاط پر درخت و پر سار چیزی هست که همیشه مرا به خود می خواند . آن حوض گرد و بزرگ وسط حیاط , برايم آرامش مي آورد ، امنیت انگار.
به آن حیاط کوه بسیار نزدیک است ، کافیست سرت را بالا بگیری تا بتوانی ببینیش ، هوایش را در ریه بفرستی .
من از كودكي آرزو داشتن چنین خانه ای را داشتم.
حالا که کنار حوض آبیش قدم می زنم احساس لذت می کنم ، همان آرامش بی دغدغه کودکی ها باز گشته انگار .
هر وقت به آسمان حیاط پر درختم نگاه می کنم ، فکر می کنم می توانم تا آخر دنیا بروم ، بروم و خیالم راحت باشد که جایی خانه من است ، جایی ریشه هایی دارم که همه اش را خودم ساخته ام ، خودم ، خود ِ خودم به تنهایی.
هر چند سخت. هر چند خسته. هر چند تلخ.
وقتی از پنجره به درخت زیبای ماگنولیایم می نگرم با خودم فکر می کنم چه روزهایی را که نگذرانده ام ، چه اضطرابهایی که نکشیده ام ، چه رنجها که نبرده ام تا حالا اینجا باشم ، توی خانه خودم با سقفهای بلند و پنجره های بزرگ .
لبخند مي زنم و به سفر و آینده و افق مي انديشم.
انگار با این لبخند ، با این آرامش مي شود تا آخر دنيا رفت.
هر چند سخت . هر چند خسته . هر چند تلخ. 




...







و راستش را بگویم ، خیلی وقت بود که دیگر اینجا نمی نوشتم ، یک جای دیگری می نوشتم ، یک جای دیگر ، یواشکی ...
 تا شاید کسی نخواند ، یک جایی که  هیچ کس هرگز نفهمد این منم که می نویسم ، یک جایی که دست هیچ کس بهش نرسد .

امروز که آمدم اینجا و دیدم وای چه همه خاک گرفته ، چه سوت و کور شده جایی که آن همه دوستش داشتم . و باز به یاد آوردم دوستان وبلاگیِ قدیمم را و خصوصن ، این آقا را که وقتی پیغامی برایم میگذاشت و با اسمهای عجیب و و غریب امضا می کرد چه دلم ضعف می رفت برایش .
 شاید هرگز ندیده بودمش یا هیچ وقت با هم صمیمی نبودیم .اما حالا که دوباره برگشته ام به گوشهء قدیمی ام ، به جایی که بعد این همه وقت ننوشتنِ تویش باز همان حسِ نوستالژی را بهم می دهد ، به یاد می آورم  دوست نادیده ای را که یک وقتی از دیدن پیغامهایش زیر هر پستم دلم برایش ضعف می رفت ...






...






نامه های پراکنده ...

...




سعيد عزيز 

گفته بودي نگرانم نيستي .گفته بودي مي توانم از عهدۀ كارهاي خودم بر آيم ... تنهايي !ا

دلم مي خواست نمي گفتي كه نگرانم نيستي ... آنوقت حسرت يك نگراني نمي ماند به دلم
حسرت يكي كه نگرانم باشد  ... يكي كه به من فكر كند
دلم مي خواست با تو حرف بزنم ...نشد ... انگار ما ... من و مادر . گياهانت خيلي بي ارزش بوديم كه تو ما را از خودت راندي.
درست است كه من آدم رويايي هستم ... اما احمق نيستم ... مي دانم كه تو از ما دوري ... جدايي ... فاصله داري


راستي گفته بودم دارم مي نويسم ؟ گفته بودم كه تو شدي قهرمان قصۀ بي سر و ته كودكانۀ من ؟مي داني چند روز پيش ديدم كه اين آقاي همسايه ...آقاي ميش پَتَتِ مَكَك را مي گويم  ، يك پاورقي مي خواند از توي يكي از همين مجله هاي زرد ...و مصرانه هم دنبالش مي كرد ... با خودم گفتم پس من هم مي توانم يكي از همين داستانهاي چرند را بنويسم و خجالت نكشم...وافتخار كنم كه نويسنده ام ... احمقانه است  اما دغدغۀ جديد من همين است  ، كه مرا به ياد تو مي اندازد ... راستي گفته بودم كه نمي توانم تنهايي از عهدۀ كارهايم بر آيم ... نگفته بودم ؟ ا

مي بوسمت















پ . ن : عکس از صادق میری
...