نامه های پراکنده ...

...




سعيد عزيز 

گفته بودي نگرانم نيستي .گفته بودي مي توانم از عهدۀ كارهاي خودم بر آيم ... تنهايي !ا

دلم مي خواست نمي گفتي كه نگرانم نيستي ... آنوقت حسرت يك نگراني نمي ماند به دلم
حسرت يكي كه نگرانم باشد  ... يكي كه به من فكر كند
دلم مي خواست با تو حرف بزنم ...نشد ... انگار ما ... من و مادر . گياهانت خيلي بي ارزش بوديم كه تو ما را از خودت راندي.
درست است كه من آدم رويايي هستم ... اما احمق نيستم ... مي دانم كه تو از ما دوري ... جدايي ... فاصله داري


راستي گفته بودم دارم مي نويسم ؟ گفته بودم كه تو شدي قهرمان قصۀ بي سر و ته كودكانۀ من ؟مي داني چند روز پيش ديدم كه اين آقاي همسايه ...آقاي ميش پَتَتِ مَكَك را مي گويم  ، يك پاورقي مي خواند از توي يكي از همين مجله هاي زرد ...و مصرانه هم دنبالش مي كرد ... با خودم گفتم پس من هم مي توانم يكي از همين داستانهاي چرند را بنويسم و خجالت نكشم...وافتخار كنم كه نويسنده ام ... احمقانه است  اما دغدغۀ جديد من همين است  ، كه مرا به ياد تو مي اندازد ... راستي گفته بودم كه نمي توانم تنهايي از عهدۀ كارهايم بر آيم ... نگفته بودم ؟ ا

مي بوسمت















پ . ن : عکس از صادق میری
...

...

کاش می شد که ندانی چه گذشته و چه خواهد گذشت ، بعد کفشهایت را در آوری و بگذاری خنکی آب تا ته ِ دلت برود . آن وقت می توانی نگاهت را بدوزی به درختانِ آن دورها و خیال ببافی .
و فکر نکنی به روزهای دلشوره و اضطراب ، تا تلخی اش را فراموش کنی .
و فکر نکنی به روزهای دلتنگی و ملال ... تا از این همه ملال مور مور نشود تنت .
و فکر نکنی به روزهای ترس و تنهایی ...
و فکر نکنی به درخت ماگنولیایی که امسال بهار را ندید ، و بغض فرو خورده در گلویت روی سینه ات سنگینی نکند و بند نیاورد نفست را .
کاش می شد ندانی چه گذشت و چه خواهد گذشت










...

amnesia

...





الان درست چهار روز است که رفته ای... دیشب باران آمد ، نصفه های شب بود ... صدای آسمان قرمبه اش را شنیدم .حالا که فکر می کنم می بینم زندگی من بعد از رفتنت خیلی تغییر نکرده ...  دلم تنگ شده ام اما نه آنطور که همه برای یارشان دلتنگی می کنند ... نگاهم به رفتنت بود اما دلم نلرزید ...نگاهم به رفتنت بود ، حقیقتش دوست داشتم آن شور و هیجان عشق را داشتم تا از رفتنت دلم بگیرد ، بلرزد ، بمیرد ، چه می دانم یک بلایی سره این دله نا مراد بیاید ... اما بی تفاوت ماندم و نگاهم ماند به رفتنت .
در تمام مدت این سه روز دستم نمی رفت بهت زنگ بزنم . دلم نمی رفت که صدایت را بشنوم . چرا واقن ؟ چه مرگم شده .
نه اینکه دوستت نداشته باشم ها ... دوستت دارم به یک شکل عجیب ... اما هیجان در من مرده انگار .
شاید در طول ماههای گذشته بسیار ترسیده ام ، بسیار گریسته ام ، بعد وقتی گذشته ، من خودم را ، تو را فراموش کرده ام .
این روزها بی تفاوت نگاه می کنم به روزهایی که می گذرند. بی هیجان ، بی شور عاشقانه .
تنهایم این روزها ، درونم تنهاست .
اعتراف می کنم که خیلی چیزها را دلم خواسته که فراموش کنم و دیگر یادم نمانده . آن لا به لایش من و تو هم بودیم انگار . آره خیلی چیزها را دلم نخواسته یادم بماند و نماده .
هوا نیمه ابریست و تو قرار است امروز برگردی .و من باید برایت نقش بازی کنم ... چون تو شاید آخرین نفری باشی در دنیای به این بزرگی که نمی خواهم رنجش دهم .
پس برایت نقش بازی می کنم ، نقش دخترکی با صندلهای رنگی و مو هایی سیاه ، دخترکی که دلش فقط برای تو می تپد ...
امیدوارم هرگز نفهمی که چقدر این روزها برایت نقش بازی می کنم .
امیدوارم هرگز ناراحتت نکنم .





با مهر









...

...

...







تو ژوکوند بودی
ترا باید می ربودند
ترا ربودند

خواب دیدم ... نشتسه ای جلوم، خال در آرده بودی درست زیر گونهءچپت ... و حرف می زدی ... من اما خیره شده بودم به خال درشت سیاهی که روی صورتت بود و با خودم فکر می کردم حتمن خوب نیستی ... می دانستم خوابت را می بینم ، همانطور که خیره شده بودم به خال صورتت فکر می کردم که فردا باید بهت زنگ بزنم ، فکر می کردم حتمن یک جای کار خراب است که خال در آورده ای ، آن هم به این درشتی ، به این زشتی
...
می دانی من در تمام این سالهای دوستی ، در تمام دوران زیبای نو جوانی ، همیشه از نبودنت ترسیده ام ، همیشه از از دست دادنت ترسیده ام .
حالا که نیستی کنارم ، حالا که تجسمت می کنم آنور دنیا که فرانسه حرف می زنی و کلی تو دل برو شده ای ،
حالا اعتراف می کنم ،که همیشه ترس نبودنت گوشه ء دلم بوده ...
نمی دانم چرا حالا اعتراف می کنم ... شاید چون تنهام ، شاید چون یکهو غمگین شدم .
یاد آن روزهایی افتادم که فکر می کردم اگر نباشی ؟ اگر بروی ؟ اگر یادت  برود قدیم ها از چه بابت می خندیدیم ؟ دلمان به چی خوش بود ؟ چه شهامتی داشتیم که آنقدر محکم قدم بر زمین می گذاشتیم ... راستش را بگویم ؟ می ترسم ... دوباره می ترسم .
مبادا فراموش کنی ...

چه دلتنگ و بد حالم


.

Sadness In My Heart

.




هرگزدر زندگیم این چنین بد نبوده ام ، ناتوان ، شکننده ، خسته ...
بسکه این روزها چیزهایی را تحمل کردم که حقم نبود ، که حقم نیست .
دچار یک ترس درونی شده ام ... روی ابرهام انگار ، هیچ کاری نمی کنم . هیچ جا نمی روم . دلم دوست می خواهد ، از آن یک رنگهاش ، بی قضاوت هاش ، مهربانهاش . دلم می خواست یک دوستی بود این روزها که یک عصری مثل عصر امروز که هوا ابریست ، بزنم بیرون و یک راست بروم خانه اش ، تا قهوه ای بخوریم و من حرف بزنم ، حرف خودم را ، اینکه چه بر من گذشته و می گذرد این روزها.که صدایش آرامم کند ، که توی بغلش گریه کنم ، که سبک شوم .
خیلی وقت است با دوستی حرف نزده ام.خیلی وقت است دوستی را ندیده ام ... دوستی را نداشته ام ...
نمی فهمم روزهایی که می آید چطور خواهد بود ... چه خواهد شد که درد این روزها از یادم برود ... که دیگر نترسد دلم ، نلرزد دستم ، که خوب شوم ، خوبِ خوب ، دیگر جای این همه زخم هم نمانده باشد ...چه می ترسم این روزها.
کاش می شد هواری سر داد ، دادی ، گریه ای چیزی ، نمی شود اما ، همه َ داد و هوار و گریه ام اینجاست ، در قلبم ، برای همین است که درد می کند و این همه گرفته است








..